صفحه ی اصلی                                                                                                                                                                                                                                 

 

 

 فصل بهار / خرداد ماه

 آیا من عوض شده ام ؟

این سوالی است که فکر می کنم کم کم باید بهش جواب بدم . شاید من عوض شده باشم . آن قدر که شاید خود اصلی و واقعی خود را فراموش کرده باشم . این را زمانی بیشتر می فهمم و درک می کنم که در ارتباط با کسانی باشم که من قبلی را خوب می شناسند . هنگامی که حرف می زنم ، آنها تعجب می کنند ، از من جدید تعجب می کنند ، من جدیدی که انگار خیلی از عقلانیت همیشگی اش فاصله گرفته است . من هم تعجب می کنم از تعجب آنها . مسئله این است که من همانم که همیشه بوده ام .. اما آنها نمی دانند  .. آنها نمی دانند که من " شناساگر " نمی تواند عوض شود ، چراکه اگر عوض شود دیگر نمی توان از "من" حرف زد ... آشفته هستم ، قلبم خیلی تند می زند ، یعنی چه می خواهد بگوید ؟ او خیلی خوب من قبلی را می شناخت ، اما من جدید انگار غریبه است ! ...

آرام و قرار ندارم ، روی زمین بند نمی شوم ، دیگر نمی توانم مثل همیشه درس بخوانم ، عاقل نیستم ، زیاد می خندم ، اما فقط در درون ، بلند حرف می زنم ، تو دانشکده روی صندلی های حیاط چهار زانو می نشینم ، به خاطر یک آهنگ گریه می کنم ، به خاطر یک شکلات می خندم  ... من کمی دیوانه ام ، کمی کمتر عاقل ، من بیست ساله هستم ، اما انگار زود بزرگ شده ام . انگار زود همه چیز برایم تمام شده است ، انگار خیلی زود رسیده ام به آخر دنیای خودم ...  من به همه اعتماد می کنم ، انسان ها را دوست دارم ، به کسی خیانت نمی کنم ، نمی دانم ، شاید این گونه تربیت شده ام ... فقط همین ، بدون اعتقاد به درستی آن . من عاشق تنهایی شده ام ، چون می خواهم تنها با تنهایی ، تنها بمانم .. من افسرده نیستم اما شاید افسرده به نظر برسم ... دیگه کافی ، من همانم که بودم ! به خاطر خدا هم شده من را از خودم نترسان . می دانی ، شاید فقط به خاطر این است که برای ایستادن روی افکارم تعادل ندارم ، تعادل ندارم چون لنگ می زنم ... شاید به خاطر این است ، که افکارم این روز ها خیلی کوچک شده اند ... شاید به خاطر بغضی است که در گلویم جامانده است یا حتی به خاطر خستگی ای است که بر من فرود آمده است ، خستگی ای که نمی گذارد راحت راه بروم ، بدوم و خالی شوم ... می دانی  ، مغزم جایی بند نمی شود ، همش در حال پریدن است ، راحتم نمی گذارد ! صداها اذیتم می کنند ، شهر شلوغ است ،  نگاه ها سنگین ، انسان های اطرافم بی عاطفه و بعضی وقت ها دورو ... شاید بهتر است بگویم که من عوض نشده­ام ، من فقط کمی پیچیده­تر شده­ام . حالا دیگر درونم را به راحتی نمی توان دید ، حالا دیگر نگاهم را به راحتی نمی­شود خواند ، شاید هم این گونه نباشد ! اما من عادت کرده­ام درونم را با خنده­های بی­خودی و با شلوغی­های حرکاتم بپوشانم ، شاید این گونه بهتر باشد . باید مکانی امن در درون خود بسازم ، احساس هایم بهتر است از حصار "من" خارج نشوند ... می دانی ، زبان عقل برای همه یکسان است ، اما زبان احساس نه !

دیگر شما ها را باور نه خواهم کرد ...

 پوزخندی فلسفی در کارزار عشق ، کنار لب هایم خشک شده است ! می ا ندیشم به کارزار عشق ، به راستی عجب توهم خطرناکی است، اگر عاشقیت همین معنا را دارد که شما برایم رقم زده­اید! با تمام وجود فریاد می زنم که نمی خواهم ، من در این کارزار پیروزی را جست و جو نمی کنم  .. اما انکار هم نمی توانم بکنم که خود نیز تصویری نه چندان زیبا از عشق ورزیدن را برای تو و دیگری در این کارزار عشق رقم زده باشم! دوست دارم بدانی ، دیگر به تو نمی اندیشم ... انگار برای داستان هایت نمی­توانم دیو خوبی باشم! ... این روزها زیاد فکر می­کنم به تمام حرف­هایی که نزدیم و جاهایی از همین شهر که می­خواستم نشانت دهم ، اما نشد ... اما حقیقت چیز دیگری است ، بهتر بگویم ، تو  یا دیگری ، بهانه بودید ... بهانه ی من برای قسمت کردن شادی­های کوچکم ، برای آرام کردن روح بی­قرار خودم که گاه آن­قدر بالا می­پرد که به کس دیگری­ احتیاج دارد تا پایین­اش بکشد و روی زمین بندش کند ... تو می­توانستی وزنه اتصال من به دنیای واقعی باشی... اما... نمی­دانم ، شاید سرت چرخ خورد ، شاید پایت لغزید ، شاید تو آن دیگری نبودی ... شاید نه ، تو مسلما آن دیگری نبودی . اصلا همیشه همین­گونه بوده است.  می­دانی ، چون من عوض نمی­شوم ، شاید چون باورهایم تغییر نمی­کند . برای من همه ی آدمها حق دارند ، حتی اگر خلافش ثابت شود.  اما موضوع چیز دیگری است .چه کسی باور خواهد کرد ، اگر من بگویم از تو و از همه ی آدمهای این شهر می ترسم . من از همه ی شما ها می­ترسم از چهره ی شما از صدای شما ؛ می­ترسم چون مثل شما ها نیستم.  من نمی­توانم مثل شما حتی برای خنده­هایم ، هم حساب و کتاب کنم ، چون یاد نگرفته­ام که برای دوست داشتن سیاست هم باید داشت. من نمی­خواهم برای دوست داشته شدن ، تلخ باشم.  من همینم ، و انگار این­گونه بودن ناجور است ، اما برای شما ، نه برای من . اگر برای دوست داشتن باید آن­گونه بود که شما می­گویید ، بهتر است دیگر در پی دوست داشتن نباشم ؛ چون من نمی­توانم احساسم را در ترازو بگذارم تا مبادا از احساس تو سنگین­تر شود ؛ چون من نمی­توانم مثل تو برق نگاهم را پنهان کنم تا مبادا بدانی که از حضورت خوشحالم ؛ ... شاید چون تو هم از جنس همین مردمی . اما شاید شما هم تقصیری نداشته باشید ، شاید بهتر است که من همان جا ته لاک خود برای مدت طولانی بمانم.  کم­کم یاد خواهم گرفت که به جای اینکه دنبال کسی باشم که حرفهایم را بفهمد ، با خودم حرف بزنم چون همیشه حرفهای خودم را خوب می­فهمم.  شاید این آغاز یک فاجعه است ، نمی دانم ، اما به امتحانش می ارزد . من عشق را در این سرزمین و در میان شما ها جست و جو می کردم ... اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که کاری بیهوده انجام می دهم ، این جا آن چیزی نیست که من عاشقش شده ام . من مثل باد هستم ، نه شما ها می توانید من را مهار کنید و نه من می توانم کنار شما ، حتی برای لحظه ای آرام بگیرم . من امروز تصویر عشق را در سرزمین یا حتی سیاره ای دیگر می جویم ... با همان ویژگی های همیشگی خودم . من سرگشتگی و شیدایی خود را دوست دارم ، چراکه جزئی از وجود من است . امروز همه ی شما برای من ویران شدید ، تمام شدید ... به همین سادگی !

 تنهایی ....... !!!!!

برگ از درخت خسته می شود چرا که به دنبال تنهایی است ، پس پاییز بهانه است برای افتادن برگ ها از درخت ...

خسته ام … اما بدترین حسم، حس یک جنگجوی خسته است: نه به خاطر نبردی که کرده…به خاطر لباسهای سنگینی که پوشیده، کلاه خود، زره ، … و جنگی که هیچ علاقه ای به آن نداشته. جنگی بدون منفعت، عشق یا سرسپردگی … زمان جنگ هم تنها نظاره کرده و شاید کمی علفهای کنار میدان مبارزه را لگد کرده و تمام مدت به خودش گفته که این نبرد من نیست. تو هم از دور تنها شوالیه ای را میبینی که می خواهی اورا انسان رویاهایت فرض کنی، برای تنهایی هایت و یا هوس عشقبازی و یا تو هم مبازر خسته ای هستی که نیاز به یک هم صحبت دارد…

اما اینجا آن چیزی نیست که تو عاشقش شده ای. من مثل باد هستم، نه تو میتوانی من را مهار کنی و نه من لحظه ای با تو آرام می گیرم. این سرگشتگی و شیدایی را دوست دارم، جزئی از وجود من است. من این تنهایی را شریک نمی خواهم. تنهایی انسان چیزی فراتر از ترس او از زندگی است، چیزی است که انتهایی ندارد . چیزی است مقدس اما شاید تا حدودی تلخ …

این روزها به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیزی ارزش تنهایی را ندارد ... تنهایی ، فقط تنهایی ... احساس می کنم که دائم در گوش من کسی می گوید ، تنها باش ... و هزاران بار تنها باش ... عزلت برای آدمی به خصوص برای من بهترین و البته تنهاترین گزینه مناسب است ...

بدون عنوان .... !!!

چند روز پیش که توی حیات دانشکده با دوستم هادی نشسته بودم ، دانشجویی از من خواست پرسش نامه ای را پر کنم... سن، جنس، وضعیت تاهل ... و بعد رسیدم به گزینه هایی که می­پرسیدند در زندگی چه مشکلی دارم : اقتصادی ؟ خانوادگی ؟ تحصیلی ؟ و ... و موارد بیشتر اگر می خواهید چیزی اضافه کنید ... خیره به گزینه ها ماندم و در قسمت توضیحات نوشتم : هیچ مشکلی!

 پشت صفحه این گونه نوشته شده بود : در یک ماه اخیر احساس تنهایی کرده اید ؟ افسرده بوده اید ؟ احساس ناتوانی داشته اید ؟ تصمیم به خودکشی گرفته اید ؟ خسته بوده ام ، ناتوان شده ام ، اما حتما برای هرکدام باید دلیلی داشت از آن نوعی که آن طرف صفحه نوشته؛ دلیلی که من ندارم !

من به راستی هیچ مشکلی ندارم ... من فقط گاه دلتنگ می شوم برای حضورت ، برای حضورش ... من فقط گاه جای نمی گیرم در قالب چارچوب تعریف شده این اجتماع و گاه به خشم می آیم از انسانیتی که این روزها کمرنگ شده ... این روزها ؟ من روزهایی به غیر از این را به خاطر ندارم ، شاید انسانیت از آغاز کمرنگ بوده ... به راستی نمی دانم ...

من ، می دانید ... باید اعتراف کنم که همیشه شاد بودن و تنها بودن هم خسته کننده است؛ مشکل نداشتن هم خودش نوعی مشکل است ...

آخ! باز هم دارد می زند به سرم ... باز هم هوس رفتن به بلندترین نقطه شهر و تماشای سوسوی چراغ های آن پایین دارد بی قرارم می کند ... این روزها زیاد فکر می کنم به تمام حرف هایی که نزدیم و جاهایی از همین شهر که می خواستم نشانت دهم ، اما نشد ... تو یا دیگری ، بهانه بودید ... بهانه من برای قسمت کردن شادی های کوچکم ، برای آرام کردن روح بی قرار خودم که گاه آن قدر بالا می پرد که به دیگری ای احتیاج دارد تا پایین اش کشد و روی زمین بندش کند ... تو می توانستی وزنه اتصال من به دنیای واقعی باشی... اما... نمی دانم، شاید سرت چرخ خورد ، شاید پایت لغزید ، شاید تو آن دیگری نبودی...

بنویسید ...، بخوانید .... چی او بخونم !!!!

یکم: وقتی که نوشتنم نمی آید بیشتر از هر وقتی دلم می خواهد بنویسم. همیشه هم چرت ترین حرفهای ممکن را وقتی زده ام که بی حوصله بوده ام. دلم می خواست از خرداد بنویسم . از همین خرداد ماهی که چلچراغ تیتر زد : بنویسیم خرداد ، بخوانیم پیروزی. گفتم باشه . نوشتم خرداد خواندم پیروزی. شما هم بنویسید نرخ تورم بیست درصد ، بخوانید دو دهم درصد.

دوم: دنیا طوری به نظر می رسد که انگار خدا به مرخصی رفته است آن هم به هاوایی. بنویسید پنت هاوس بهشت ، بخوانید هاوایی.

سوم: اگر قرار بود بیشتر از یکبار زندگی بکنم، یکبارش را حتما یک یاغی می شدم. نمی دانم چرا. شاید دلم می خواهد حس بکنم دقیقا چطور می شود هرز رفت. در ضمن هیچی نمی خواهد بنویسید!

چهارم: ممنونم که با همه ی حماقتم، با همه ی ندانم کاری هایم و با همه ی عقاید مسخره ام تحملم می کنی و من هیچ سعی نمی کنم عوض بشوم. تو هم نشو. می دانی با تو ام؟! بنویس دغدغه ی دوستی ، بخوان تلاش برای نگه داشتن یک دوستی صاف مثل آب معدنی.

پنجم: من برای خودم زیادی ام. نیستم؟! بگذارید از اینجا شروع بکنم. از همینجا. از خودم. بنویسید میرزا حمید ، بخوانید حمیدرضایوسفی.

ششم: امروز روز اوست و من همینجا ایستاده ام، با همه ی تنهایی ام، با خاطره ی نبودنش و قصه های شیرین بودنش و یک دنیا علامت سوال و یک بغض کهنه و یک مَن، خودِ خودم، همینجای همینجا، نه مثل همیشه، برای اولین بار … بنویسید دوست من ، بخوانید مکتب خانه.

هفتم: مرگ بر شبکه ی هوشمند! من به همه ی جوانان پیشنهاد می کنم از اینترنت هوشمند استفاده نکنند. اینترنت هوشمند با آن شماره ی وسوسه انگیز  909 اش که بر در و دیوار این شهر حک شده مرا تا یکماه به تحریم اینترنتی محکوم کرده بود. تازه آثارش کم کم در فیش های تلفن رخ می نماید.(همون گندش درمیاد خودمون!). من خوشحالم که هنوز هم از کارت اینترنت استفاده می کنم و با افتخار اعلام می دارم که از مودم dial up استفاده می کنم. بنویسید اینترنت dial up ، بخوانید اینترنت نفتی!

دوست داشتن از نوع دیگر ، شاید از نوع فضایی آن

همیشه همینگونه است. میدانید، شاید چون من عوض نمیشوم، شاید چون باورهایم تغییر نمیکند. برای من همه آدمها حق دارند، حتی اگر خلافش ثابت شود.

چه کسی باور خواهد کرد اگر بگویم من از آدمها ،من از مردم این شهر میترسم ؛ میترسم چون مثل آنها نیستم. من نمیتوانم مثل این آدمها حتی برای خندههایم هم حساب و کتاب کنم ، چون یاد نگرفته ام که برای دوست داشتن سیاست هم باید داشت. من نمی خواهم برای دوست داشته شدن، تلخ باشم. من همینم ، و انگار این گونه بودن ناجور است. من از چهره ها و صداهای این شهر می ترسم.

نه ، هر جور که به قضیه نگاه میکنم تو تقصیری نداری. من بهتر است همانجا ته لاک خود بمانم. کم کم یاد گرفته ام به جای اینکه دنبال کسی باشم که حرفهایم را بفهمد ، با خودم حرف بزنم چون همیشه حرفهای خودم را می فهمم. من می ترسم... این آغاز فاجعه است ، می دانم.

اگر برای دوست داشتن باید آن گونه بود که مردم این شهر می گویند ، بهتر است دیگر در پی دوست داشتن نباشم؛ چون من نمی توانم احساسم را در ترازو بگذارم تا مبادا از احساس تو سنگین تر شود؛ چون من نمی توانم مثل تو برق نگاهم را پنهان کنم تا مبادا بدانی که از حضورت خوشحالم؛ شاید چون تو هم از مردم همین شهری.

 

 

من حمیدرضا با شماره ی پنج رقمی شناسنامه یا همان سند جغرافیایی قرمز رنگ در مهر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت در تهران متولد شده‌ام. در مقطع دبیرستان در رشته ی علوم انسانی به تحصیل پرداختم و امروز دانشجوی کارشناسی علوم اشتباهی!! ببخشید علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی هستم. البته پر بیراه نه گفته ام اگر بگویم علوم اشتباهی زیرا که زمینه ی اصلی علاقه ی من فلسفه است و من به صورت ناخواسته و تا حدودی اشتباهی قدم در آبادی علوم اجتماعی گذاشته ام. اما هرچه اقامت من در آبادی علوم اجتماعی به درازا کشیده می شود و با افراد بیشتری در این آبادی آشنا می شوم، بیشتر به آن علاقمند می شوم به طوری که امروز از اقامت خود در آبادی علوم اجتماعی بسیار خشنودم. نوشتن را دوست دارم بهتر بگویم سیاه کردن را دوست دارم. دوست دارم از زندگی به ویژه از نوع روزمره ی آن بنویسم، دوست دارم از افکار و در کنار آن از احساست پرتغالی خود بنویسم. من بافتنی نمی بافم اما تا دلتان بخواهد خیال و اندیشه  می بافم. می نویسم برای گفتن ناگفته ها برای زیستن دگرگونه، برای اندیشیدنی متفاوت، برای پرواز تا اوج، برای ویران کردن باورهای دست و پا گیر و می نویسم برای ساختنی دوباره. شاید باید بنویسم تا بتوانم خود واقعی ام را در لابه لای این نوشته ها پیدا نمایم. با اینکه بیست سال از عمر من می گذرد ولی من همچنان خود را نمی شناسم و یا اشتباهی می شناسم، همین امر سبب شده است که دیگران نیز من را به خوبی نشناسند. در این بیست سال زندگی هیچ کار عجیب و خاصی انجام نداده ام، شاید به زبان رایج وخودمانی همان در بیهودگی به سر بردن. من انسانی هستم کمی با ویژگی های متفاوت و این تفاوت نیز بیشتر به سبب افکار فضایی و تا حدودی توهمی من است که از من یک انسان دوست داشتنی ساخته است. ( این قسمت آخر را زیاد جدی نگیرید.) 

پرسید: بهارتان چگونه است؟ گفتم : ما زاده سرزمین خشکیم، راضی به بنفشه ای... اگر آید.

قصدم این نیست تا با فلسفه به پشتیبانی از زندگی خود برخیزم، بی نزاکتی است...هم چنین سعی ندارم زندگی ام را با فلسفه مطابقت دهم ، فضل فروشی است... در حقیقت زندگی و فلسفه یکی هستند.

Le nomade ne se met pas en marche

s'il n'a pas une terre promise ΰ laquelle rκver.

هیچ چادر نشینی به راه نمی افتد ، اگر سرزمین موعودی نباشد که رویای آن را در سر داشته باشد.

لینکستان و بلاگستان

 دکتر شیرین احمدنیا ( از زندگی )

دکتر عبدالکریم سروش / دکتر سارا شریعتی / آرش نراقی / داریوش آشوری / صادق هدایت / محمدرضا خاتمی / احمد فردید / حنایی کاشانی / هانری کربن / احسان شریعتی / گروه فلسفه دانشگاه تهران / موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران / باشگاه انديشه / تاريخ فلسفه / کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت / نوشتار فلسفی / ترانه جوانبخت / فلسفه علم(  گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف) /  ناقد (تفکر در باره فلسفه فمینیسم) / مجله بخارا / وازنا ( مجله الکترونیکی شعر ) / 

دیار دوستان

 نوای زمستان ( طه ولی زاده )

 

مکتوبات جاریه

 

صندوقچه خاطرات

 بهار 87

 فروردین / اردیبهشت / خرداد

 تابستان 87

 تیر / مرداد / شهریور

 پاییز 87

 مهر / آبان / آذر

 زمستان 87

 دی / بهمن / اسفند

صفحه ی اصلی

 

© Copyright 2007-2008, hrezay. All rights reserved