|
بیست و هشتم مهرماه
هر چه هست قبول، فقط کاری کن که دوباره بنویسم!
بدبختی این است که دیگر هیچ چیز سرشارم نمی
کند: نه موسیقی، نه شعر، نه اندوه و
نه حتی فلسفه. امروز نیک می دانم روزمرگی درست از جایی شروع می
شود که جرئت رویا
پردازی را از دست می
دهی؛ رویاها جایی به فرجام می رسند و ته می کشند که آفت واقع
بینی به جانت می
افتد و تکه تکه وجودت را آزار می دهد. واقع بینی زمانی هجوم می
آورد که حساب و کتاب شروع می
شود. و به همین سادگی من، همان آدم بلند پرواز که می
خواست فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد، همانی که در ذهنش شهری داشت به
وسعت همه جهان، همانی که راحت دوست می
داشت و همیشه اعتماد می
کرد، به فضاحت دو دو تا چهار تا افتاده... بی شک این آغاز فاجعه است.
پی نوشت: این روزها نیم ساعتی بیشتر وقت ندارم و در این نیم ساعت خیلی کارها
نمی
شود کرد: نمی
شود کمی قدم زد چرا
که جسمم خشک است و پاهایم سنگین تر از همیشه؛ نمی
شود کتاب خواند چون حوصله یک فلسفه بافی تازه را ندارم؛ نمی
شود درس خواند چون هنوز چیزی درس نداده
اند، نمی
شود نوشت چون... چون دلیلی برای نوشتن ندارم. چرا نمی آیی...
بیا کاری کن که باز عاشقت شوم حتی برای اندک زمانی... بعد برو، ولم کن، خیانت
کن، توی صورتم تف کن، فحشم بده، ناسپاس باش، سرم کلاه بگذار، احساساتم را تکه
تکه کن و توی جوی آب بریز... هر چه هست قبول، فقط کاری کن که دوباره بنویسم!
پی
پی
نوشت: نمی شناسم آن کسی را که مخاطب این نوشته است... فکر می کنم این گونه بی
مخاطب نوشتن، این گونه برای مخاطبی که وجود ندارد عمیق شدن، فقط می تواند
حکایت از یک ذهن آشفته و پریشان داشته باشد... اما من نیازمند یک حس رهایی
هستم. رهایی از تناقض هایی که من به آنها دچارم و سنگینم می کنند و بال پرواز
را به یک باره می شکنند.
پانزدهم
مهرماه
تا شقایق هست زندگی باید کرد
...
من براساس ویژگی های پیچیدگی نه آدم پیچیده ای هستم و نه حتی مرموز. اما این
روزها احساس می کنم برای خودم دارم کم کم تبدیل می شوم به ناشناخته ترین
پدیده ی این سیاره ی خاکی. این روزها با خنده های به ظاهر شیرین و حرف زدن
های به ظاهر طبیعی و شلوغ بازی های به ظاهر بی مزه ..، حواس دیگران را پرت می
کنم و نمی گذارم حدس بزنند که چیزی برای پنهان کردن دارم. دیگر حتی خودم هم
نمی دانم چیزی را پنهان می کنم یا نه. این روزها تنها می خواهم آدمی باشم کمی
آرام تر، معقول تر و آگاه تر.... جسمم خسته و ضعیف شده است، اما می دانم با
کمی ورزش و حرکات ساده باز به حالتی خوب برمی گردد... روحم اما، نه می تواند
ورزش کند، نه تمرین کند و نه فریاد بکشد و بدود تا آرام شود، تا بهتر شود، تا
قوی تر شود. گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش همه چیز به همین سادگی بود... چند
حرکت ساده، چند تمرین کوچک.... چه بخواهم چه نخواهم او خواهد رفت و کودکانه
های من را نیز با خود به سرزمینی همیشه ابری و نم کشیده خواهد برد... او من
را همراه با کودکانه هایم در کدام زاویه ذهنش جا گذاشته است که مدت هاست
برگشته و می جوید اما پیدا نمی کند تمامیت من را... دلم برای بی تفاوتی نگاهت
تنگ می شود اما تا شقایق هست زندگی باید کرد.
نهم مهر ماه
شاید ما آدم ها مسخره باشیم، تمام وجودمان، از سر گرفته تا پاهایمان
...
گاه
زمانی می شود که در مسیر زندگی در باب وجود خود می اندیشیم. همه ی ما نیک
آگاه هستیم که قالب وجودمان را از خاک پر کرده اند. اما امروز این زندگی با
رویداد ها و اتفاقاتش همچون نامهربانی ها، نا لطفی ها، ترحم های نابجا، تلخی
ها و دروغ های مکرر... نخست قالب وجود ما را از خاک به یکباره تهی می کند و
سرانجام برای پر کردن این قالب خالی، از لجن استفاده می کند و قالب وجود ما
را از آن سیراب می کند. هنگامی که لبریز می شود قالب وجودمان از لجن، مقابل
آینه قرار می گیریم و متوجه می شویم که این زندگی اکنون وجودمان را از خاک که
نه، از لجن سرشته است. جمله ی قبل بدون هیچ تردیدی شامل خود من نیز می شود.
آینه را به حال خود گذاشته و از مقابل آن رد می شوم. به کناری می روم و برای
بار هزارم آرزو می کنم که ای کاش گیاه به دنیا آمده بودم و قالبی
پر از خاک نداشتم تا زندگی نتواند آن را به رایگان از من بگیرد و در مقابل به
من ... اصلا نمی دانم شاید آدم ها همدیگر را لجن می بینند. حال ممکن است لجن
باشیم یا نه، اما باز همدیگر را لجن می بینیم !! حتی در جلوی آینه ...!!!
پنجم مهرماه
آنها
تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه
ها بردند ...
زمزمه که میکند دوست داشتن
هایش را، نه قلبش می
تپد، نه دستانش سرد می
شود و نه حتی روحش بی
قرار. شاید او نمی داند برای دوست داشتن مدتهاست که دیر شده است... حفره ی
قلبش را نمی بیند و یا نمی خواهد که ببیند، چرا که توان دیدن ندارد. نمی داند
که اگر با احساسی خام و کهنه پرش کند، فقط سر می
رود و خالی می
شود. آری دیگر دیر شده است، خیلی دیر! او مدتهاست که در عمق انزوای خود فرو
رفته است... او نمی داند که دیر کرده است... شاید با خود می اندیشد که او
عجله داشته است... شاید کافی بود تنها کمی وقت شناس بودند.
تو فقط تماشاگر بودی ... دیدی لرزش دستانش را ... نگاه دل نگرانش را خواندی
... پاهای گریزانش را پاییدی ... دیدی چگونه چشم از چشمان ناگریزش را با شکی
سرد از مخاطب خویش برید ... چرا..؟؟ چرا یقین حاصل نکرد ...؟؟؟ نمی دانم !!!
آیا می شود آدمی خالی شود از نباید ها،
وقتی همه ی بودنش وابسته به بایدهاست ؟ میشه ؟ میشه ؟
نه... نگو ...
نمیشه !
شاید باید کمی فکر کرد و بعد پاسخ داد....
سوم
مهرماه
عجب فلسفه ای دارند این لحظه های بی فاصله ی خالی از این خط ها
...!!
مقدمه : گرما اذیتم می
کند؛ هر صدایی آزارم می
دهد؛ حضور دیگران برایم سنگین است! در را که باز میکنم، فشاری می
آورم به گوشه لب
هایم و لبخند می
زنم؛ شلوغ می
کنم و تند تند حرف می
زنم؛ دیگر بازیگر شده
ام، به همین راحتی پنهان می
کنم آشوبی را که در درونم به پاست. امروز یا فرداهای دیگر
با هم فرقی ندارند. زندگی
ما را با خود خواهد برد؛ فاصله هم اگر نباشد به هر جان کندنی می
سازمش: هر چه دورتر، بهتر
و شاید آرام تر!
مگر همه ی تلاش ما این
نیست که در زندگی حتی برای لحظاتی اندک
احساس خوشبختی کنیم. دیروزمان که به گونه ای قربانی بی تدبیری ها شد،
امروزمان را هم خودمان به نفس نفس زدن و دویدن به دنبال فردا گذراندیم .
وای اگر فردایی نباشد ...
به راستی
حکمتی دارند وصله هایی که گذشته را به حال و حال را به آینده می چسبانند.
حکمتی دارد کار
خداوند،
صبرمان را می سنجد، ما هم منتظر مینشینیم،
ببینیم کی این امتحان های
خداوند به پایان می رسد.
برای دیواری که با سختی ساختمش، و با درد بالا کشاندمش، و جای کاهگل و سیمان،
از تفکر و شعور
پر
کردمش، دریچه ای
ساختم
برای آمدن نور، بی در و پیکر، بی علف و تفکراتی بیهوده و هرز، شاید برای
بیرون آمدن
از حال و هوای فلسفه بافی ها، شاید برای خوشی هایی که هرگز تجربه شان نکردم،
شاید برای بیرون آمدن از
جلد خویش،
خودم، افکارهای خودخواهانه ام،
و این همه
من ....
یک عمر به سختی می سازیم و یکروز به راحتی از آنهمه سختی می گذریم.
اول مهر
عروج شبانه ...
اگر مقصد پرواز است
، قفس ویران بهتر ! ....
پرستویی که مقصد
را در کوچ می بیند ، از ویرانی لانه اش نمی هراسد
...
داستان
من و فلسفه
این روزها داشتم به این موضوع فکر می کردم که
به راستی ابزاری وجود دارد که می تواند بخش های تهی وجود ما را پر کند. این
بخش های تهی در واقع همان سوال های بدون جواب ما است که آنها را از کودکی به
دوش می کشیم. هر روز که از زندگی ما بر روی این کره ی خاکی می گذرد تعداد این
سوال ها بیشتر می شود. سوالاتی که یکی یکی بر روی هم انباشته می شوند و هر
روز فضای بیشتری را در ذهن ما اشغال می کنند. از سویی قدرت فاهمه ی ما نیز
توانایی برخورد با همه ی این سوال ها را ندارد در نتیجه این سوال ها هم چنان
بدون جواب باقی می مانند و ما نیز با گذشت زمان و غوطه ور شدن در زندگی
روزمره و درگیری با حوادث و اتفاقات مرتبط با آن کمتر زمان آن را داریم که
باز به این سوالات توجه ای نشان دهیم و به آن ها رجوع کنیم تا شاید بتوانیم
از تعداد آنها بکاهیم. روز ها، هفته ها، ماه ها و سال ها یکی پس از دیگری می
گذرند و ما هم چنان مأیوس از پاسخ گویی به این سوالات، به طوری که شاید این
سوالات تا لحظات پایانی عمر همراه ما باقی بمانند. ابزاری که می تواند به
سوالات بدون جواب ما تا حد امکان پاسخ دهد، بدون هیچ مبالغه ای فلسفه است.
بله همین واژه ای که همگان آن را واژه ای سرد تصور می کنند اما هیچ گاه به آن
نزدیک نشده اند تا گرمای واقعی آن را آن طور که هست حس کنند. در این سال های
اخیر تنها همدم و رفیق واقعی من فلسفه بوده است با اینکه امروز نیک می دانم
که فلسفه رفیقی است که نمی توان تماماً بر روی رفاقت آن حساب کرد، باز با همه
ی این اوصاف فلسفه را بهترین یار و همدم خود می دانم. دوستی که در سخت ترین
شرایط به یاری من آمده است و مرا با ریسمان خرد و منطق خود به یکباره از چاه
ضلالت برون کشانده است. امروز که از رفاقت ما سالها است که می گذرد باز وقتی
در مسیر تاریکی قدم بر می دارم تنها چیزی که می تواند مرا در این مسیر همراهی
کند فانوس فلسفه است. فانوسی که با روشنایی خود به قوه ی خرد و فاهمه ی من
طراوت عجیب و نیرویی قوی می بخشد. روشنایی که نتیجه ی آن شناخت راه صحیح و
وارد نشدن به وادی گمراهی است.
|