|
فصل تابستان / مرداد ماه
شنبه بیست و ششم مرداد
با بیاشتهایی،
لحظههای هر روزم را گاز میزنم مثل غذایی که دوست ندارم،
اما یا تنها چیزی است که برای خوردن پیدا میشود
و
یا
تنها
برای سلامتی مفید است.
و من بیآنکه بجوم،
به یکباره
فرو میبلعمش. هر روز همین لحظات تکرار میشوند.
هر روز همین موسیقی تکراری، همین طعم چای یا قهوه و تداعی تصاویری نه چندان
دور که هنوز جلوی چشمانم
با پر رنگی تمام
نقش میبندند. میگویند در غم شکوهی هست که در شادی پیدا نمیشود...
اما
من در پی شکوه غم نیستم، من در پی چیزی جدید
زیر این آسمان میگردم. مدتهاست که روحم درد نگرفته... مدتهاست که روحم
بیقرار نشده از خواندن یک شعر، از دیدن یک لبخند یا از قسمت کردن یک ایده
جدید برای شروع روز... مدتهاست که چشمم ندرخشیده از شوق ملاقات یک انسان بزرگ
و ...
امروز
به طور اتفاقی
در
یکی از دفترچه های کوچکم که مدتهاست دیگر آن را سیاه نمی کنم،
چیزی پیدا کردم که به نظرم جالب آمد و با حال و روز من هم به طرز عجیبی
سازگار است.
انگار رسول یونان ساده و روان مینویسد:
نه امپراطورم، و نه ستارهای در مشت دارم...
اما خودم را با
کسی که خیلی خوشبخت است،
اشتباه گرفتهام...
و گویی به جای او راه می روم، غذا می خورم، می خوابم و .... چه اشتباه قشنگ و
دا انگیزی.
چهارشنبه بیست و سوم مرداد
خوشحال باشم یا
ناراحت وقتی خیابان شلوغ ونک را هر روز بعدظهر بالا می
روم و از کنج
تاریکی، صدای ساز دهنی و گیتار می
آید،
آنها کنار
خیابان روی نیمکت سیمانی ساختمانی نشسته اند. خودم را مشغول حرف زدن با
موبایل نشان می دهم و خود را معطل می کنم تا کمی با احساسم کنار بیایم. چیزی
در قلبم فرو می ریزد اما لبخندی روی لبم سنگینی می کند. خوشحالم که موسیقی کم
کم به خیابان می آید، که این خود خبر از صدای شکسته شدن تابوت اندیشه های کج،
کهنه و نادرست را می دهد و ناراحتم چون خیابان را بوی غرور پای مال شده ای پر
کرده است. چند قدمی که دور می شوم، قطعه شان تمام می شود، وسوسه می شوم که
برگردم؛ برایشان دست بزنم و هورا بکشم... حتی کمی دیوانه وار تر، دعوتشان کنم
برای یک نوشیدنی ؛ آخ که اگر من، کمی، فقط کمی دیوانه تر بودم ...
یکشنبه بیستم مرداد
صفحه
های خبری را یکی پس از دیگری در اینترنت مرور میکنم. صفحه ها را می بندم. چه
چیزی برای گفتن دارم. بوی مرگ در جای جای این کره خاکی بیداد می کند. این طرف
همسایگانم هر لحظه در پی انفجارهای نابهنگام جان می سپارند. آن طرف تر کودکان
سیاه بخت با گرسنگی، جذام و طاعون بی شهوت از دست می روند. آن طرف تر گروه
گروه مردهای معلول از جنگ به دیار خود باز می گردند. آن سوی دیگر یک دیکتاتور
مترسک وار. سوی دیگر کودک متلاشی شده بر روی صحنه ی یک بازی خونین که دیروز و
امروزش را با جنگ معنا می کردند. آن جا یک زن با نقش تازیانه های بسیار بر
روی بدنش. او که تا دیروز اکسیژن را از پس شیشه های محبس خانه اش در ذهن
تداعی می کرد، امروز هوای آزاد را در گورستان خویشاوندان بازمنده از جنگ خود
استنشاق می کند. در جغرافیای این دنیا، دموکراسی با بوی تعفن و خون آمیخته
شده است. امنیت برای انسان هایی که رویایشان با ترس آشفته شده است به واژه ای
بیگانه تبدیل شده است. هر دم سلطه ی تیترهای سیاه بر صفحه های سفید و هجوم
خبرهای ترسناک. انفجار بمب در شمال، قتل های زنجیره ای در جنوب، تظاهرت در
غرب، زلزله های شرق و ... یک آهنگ شاد می گذارم، اتاقم را جمع می کنم... راه
می روم، غذا می خورم، حرف می زنم، می بینم، می
شنوم، می خوانم... من هستم؛ اما کور، اما کر... از این به بعد نه خواهم شنید
و نه خواهم دانست... راست می گویند، عدالت تعریفی ندارد، مصداقی نیز... شاید
عدالت همین است که هر روز در چهاردیواری این دنیا رقم می خورد. ما هستیم؛ اما
کور، اما کر...
چهارشنبه شانزدهم مرداد
حس نوشتن
باز سراغم آمده است. می
دانید که چگونه حسی است. کم و
بیش همه ی ما در زندگی این حس را تجربه کرده ایم . اما شاید هیچ وقت به این
حس خود جواب مثبت نداده ایم و یا شاید اصلا وقت نوشتن نداشتیم. گرمای واژه ها
را آرام آرام حس می کنم. واژه هایی که در ذهنم آرام و قرار ندارند و همش در
حال دویدن هستند و یک لحظه جایی ساکن نمی شوند. حس نوشتن آمده، واژه هم
هست... اما دلیل برای نوشتن؟ ...
کتاب های تازه
ای که خریده
ام روی میز قرار گرفته
اند ، کمی آن
ورتر کتاب هایی دیگری قرار
دارند که من هیچ گاه آنها را نه خوانده ام و حالا به گمانم چند ساله شده اند
و خسته از خوانده نشدن ... مداد، خودکار، کاغذ
و چیزهایی دیگری از این قبیل بر روی زمین. لباس و بقیه خرت و
پرت
های پسرانه. تمام روزمرگی من
این روزها همین است: کتاب
هایی که نمی
خوانم، زبانی که نمی
آموزم، موسیقی که خوب
گوش نمی دهم. تمام روزمرگی من انتظاری است که نمی
کشم، تمام روزمرگی من
"تو"یی است که نیستی، "تو"یی است که نبوده
ای... اوج می
خواهم، اما زمین بدجور
در بندم کرده است؛ دور افتاده
ام از همه چیز. دوستانم،
کتاب
هایم، فلسفه و ذوق دانستن. گم
شده
ام در بلاهت همین روزمرگی
های پسرانه و
کز کردن و در گوشه ای افتادن. باید شروع کنم، این
بار زمان نیست که کم می
آید، این
بار منم که کش می
آیم در زمان و تابستانی
که بی
رحمانه رو به پایان میرود.
دوشنبه چهاردهم مرداد
وقتی هستی،
از تو بیزارم، از همه چیز درباره ی تو... وقتی نیستی، عجیب گرانبها می
شوی.
وقتی که در آن سوی کافه روی یک نیمکت کوچک نشسته ای، احساس می کنم که نمی
شناسمت. پشت پرده ای از فکر و خیال محو و مبهم می شوی... اما وقتی نیستی، به
راستی در این دنیا جز تو کسی را ندارم. به چهره ی عمیقت وقتی زل می زنم، به
رفتارت وقتی خیره می شوم، وجودت اهریمنیست... اما وقتی که در خود فرو می روی
و پشت تار و پود آرامش درونیت گم می شوی، بی شک مقدس
ترین
وجود این عالم می
شوی.
آرام و دوست داشتنی که واژه ها را زمزمه می کنی، صدایت انگار پست
ترین
دروغ دنیاست... اما وقتی که در درون با خود نجوا می کنی و صدایت در ظاهر بی
صدا و مسکوت می شود، هیچ چیزِ این دنیا انگار واقعی
تر از
انعکاس صدایت نیست. تو ارتفاع حقیری، تو شناعت پاکی، تو اهریمن مقدسی... لحظه
های
بودنت هذیانی است تب
آلود؛
لحظه
های
نبودنت سیاهی عمیق. من تاب تحمل این تناقض غیر زمینی را ندارم... خلاصم کن!
پی نوشت: نمی شناسم آن کسی را که مخاطب این نوشته است... فکر می کنم این گونه
بی مخاطب نوشتن، این گونه برای مخاطبی که وجود ندارد عمیق شدن، فقط می تواند
حکایت از یک ذهن بیمار داشته باشد... اما من نیازمند یک حس رهایی هستم. رهایی
از تناقض هایی که من به آنها دچارم و سنگینم می کنند و بال پرواز را به یک
باره می شکنند.
شنبه دوازدهم مرداد
Je pense à tu donk suis ... !!
L'amitié
est une trace qui disparaît , dans le sable si on ne la refait pas sans
cesse ...
بمان، بیارام و برو... ماندی، آرامیدی و سرانجام خواهی رفت... تا کی تن در
خواهی داد به پیمان نابرابرتان... تا کی خواهم ماند نگران، نگران دستانت در
دست دیگری، نگران تبسم تو برای دیگری... تا کی نیم لبخندی خواهی زد بر چشمانم
که می خندد وقتی کودک می شوم .. وقتی با تو صحبت می کنم، وقتی با من صحبت می
کنی، وقتی قشنگ می خندی... وقتی قشنگ می گویی.. وقتی اشک از پی اشک... وقتی
چهره ات را از نگاهم پنهان می کنی... و وقتی با رفتارت سرشار می کنی وجود تهی
مرا... چه زمانی همه چیز معنای خود را از دست خواهد داد ؟... نمی دانم، شناخت
تو غیرممکن است یا برای من بیش از حد دشوار. این را خیلی وقت است که می دانم.
اما همیشه خودم را گول زدم. گاهی وقت ها آنقدر مغرور می شوم که فکر می کنم که
خوب برایم تعریف شده ای، اما شاید فقط خیال می کنم... می دانم شاید دیر کرده
باشم، اصلا شاید تو عجله داشتی... کافی بود فقط کمی وقت
شناس می
بودیم . اما من همچنان به تو می اندیشم، پس هستم. من همچنان منطق بی منطقی
ات، حضور بدون حضورت، نظم بی نظمی ات، خنده ی گریانت... همه و همه را هر لحظه
می پرستم .
سه شنبه هشتم مرداد
کلمه "سهل
الوصول" در گوشم زنگ می
زند، احساس گرمی زیر چشم
هایم می
دود... روی می
گردانم، اما نمی
توانم فرار کنم. یک بار
دیگر کلمه را تکرار میکند، اما در گوش من هزار بار طنین می
اندازد. گرما به رگ
های چشمم می
دود و از روی گونه
ام سرازیر می
شود و بعد دستمالی است
که سیاه می
شود و اشکی است که بند نمی
آید. ** این روزها هیچ
چیز سرجایش نیست. این کتابخانه پر است از کتاب
هایی برای نخواندن و این
یخچال پر از غذاهایی برای نخوردن؛ موبایلم پر است از شماره دوستانی برای
نبودن و آشنایانی برای تنها گذاشتن؛ ذهن من پر است از خاطراتی برای فراموش
کردن و حرفهایی برای باور نداشتن... در عوض، در فنجان هیچ قهوه ای نیست برای
خوردن و در شهر، هیچ صدای زیبایی برای شنیدن و هیچ چهره ای برای آرام شدن و
هیچ دستی برای در دست گرفتن ... *** باید تنهایی را آموخت... نه، تصحیح می
کنم، باید تنهایی را
باور کرد. تنهایی انگار یک جور علم لدنی است، همه می شناسیمش اما کمتر باور
می
کنیم که پشت سر، هیچ کوهی نیست
برای تکیه کردن. **** آرامش پیدا کردن برای فرار از ترس هایم حتی بیست و چهار
ساعت هم طول نکشید . باز من خود را میان برهوتی از باورهای شکسته یافتم با
دردی وسط شکمم و "چرا"یی بزرگتر از تمام وجودم. بدتر از همه آنکه دلیلی برای
سرزنش هیچ کس جز خود نمی یابم، چند بار دیگر باید با سر به زمین بخورم تا
باور کنم؟ ***** هنوز کله ام به زمین نخورده بود که می اندیشیدم حتی اگر
بپذیریم که باید پایبند به همه ی مسائل دینی و پایبند به ایمانی باشم که
شاید هیچ زمانی به طور دقیق درباره اش فکر نکرده باشم ، باز استثنایی وجود
نخواهد داشت و به گمانم حالا دیگر کنار آمدن با خودم حتی مشکل تر هم خواهد شد
. ***** خسته ام... آنقدر که چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام اما، اگر
بخوابم، فردایی دوباره آغاز خواهد شد... فردایی که من نمی خواهم آغاز شود،
فردایی که من نمی توانم آغاز کنم.
پنج شنبه سوم مرداد
مقدمه : من و
تو انگار هر روزمان را بازی می کنیم . این تنها یک گفتار و یا یک گزاره ی
خبری ساده نیست، بلکه عین فعل گفتار است . این را قبلا به من گفته بودند و من
نیز باز می گویم و آن را تکرار می کنم . بی شک باور ترسناکی است این حرف ،
اما گریزی از این عادت ها و یا بهتر بگویم این روزمرگی که برای من قیافه اش
را آراسته اند نیست . فردا تکرار می شود و امروز بی درنگ می شود دیروز .
روزمرگی
ام
شتاب گرفته است. کمابیش می
شود
گفت که دیگر از هیچ چیز لذت نمی
برم.
کلاس زبان می
روم
چون باید بروم، گاهی اوقات ورزش می کنم چون به ورزش کردن نیاز دارم ؛ کتاب می
خوانم چون تنها تفریح واقعی من است ، شاد هستم و گهگاهی نیز در این شادی
تبسمی بر لب هایم نقش می بندد ، تبسمی که دیگران خواهان آن هستند و آن را از
من طلب می کنند ... پشت همه اینها اما، هیچ
کس
نمی
بیند
که تا چه اندازه غرق شده
ام و
فرورفته
ام.
وقتی دیگران به من خیره می شوند ، منی را می
بینند
که من نیستم. دیگران که درباره ی من حرف می
زنند
، می
گویند: من همان آدمی هستم که بیش از زمان ، مشغول هستم و هنوز مشغله ام در
بیست و چهار ساعت جا نمی شود . دیگران اما نمی دانند که تا چه حد معنای همه
چیز رنگ باخته است و لذت چه معنای گنگی است برایم . من سیاه نمی نویسم اما
سیاه روی شده ام . بگذریم از تکرار تجربه ها ، از تکرار روزها ... اما گریزی
نیست ، فردا را هم باید زیست ، باز باید زیست . پی
نوشت:
برای من این تصویر تداعی
کننده
ی پایان هر روز است . وقتی نمایش به پایان می رسد و همه سالن را ترک می کنند
، تو می
مانی
و صحنه
ای
خالی که به آن نگاه می
کنی و
لحظات گذشته را روی آن می
سنجی
و برای خود تکرار می کنی. لحظاتی هست که خودت را تشویق می کنی ، اما بیشتر از
آن لحظاتی است که می
دانی
می
توانستی بهتر باشی... پایان نمایش همه می روند؛ تمام آن کسانی که بودند و
تشویقت میکردند؛ دست می
زدند
و برایت هورا می
کشیدند ؛ انگار فقط لحظه
ای که
تو در اوج بودی، می
توانستند باشند؛ حالا اما...
سه شنبه اول مرداد
این روزها خیلی زود خسته و پریشان می شوم. واقعا نمی دانم که چه به سرم آمده
است. فقط می دانم که دچار یک آشفتگی
شدید شده ام، آشفتگی که گاه همراه با
اضطراب است. نمی دانم در کجا قرار گرفته ام، هرجایی که هست، به نظر
خیلی جای تهوع آوری است. باید به فکر چاره باشم تا هرچه زودتر از این جا فرار کنم. باید فکر
کنم، شاید تنها راه خارج شدن از این مجلاب،
قضاوت در باب خودم باشد...
قضاوت در مورد تصمیم هایی که گرفته ام یا بهتر بگویم تصمیم های اشتباهی که
گرفته ام، تصمیم هایی که امروز
مرا به این آشفتگی رسانده است. یکی از
ویژگی های بد من این است که در درست کردن اشتباهات بسیار استادم، اما هنوز
یاد نگرفته ام که چگونه دست به اشتباه نزنم. باید درباره ی کارهای خودم
دست به قضاوت بزنم، اما چگونه دست به قضاوت بزنم ...
ممکن است آدمی در مورد دیگران درست قضاوت کند اما در مورد خودش به خطا می رود
چرا که در موقع قضاوت در امور خودمان اراده به فعالیت می پردازد و عقل را از
کار می اندازد... چرا من نمی توانم در چهارچوب اجتماع قرار بگیرم .. با
اینکه خوب می دانم ، تنها یکبار زندگی می کنم و باید خود را در قالب یک بیست
ساله ی معمولی جا بدهم ... اما نمی شود ... یا من دراین قالب جا نمی شوم یا
اصلا این قالب متعلق به من نیست . این قالب برای من تا حدودی کوچک است ، این
قالب با تمام ویژگی هایش برای پای ذهنم تنگ به نظر می رسد ... ولی به من هیچ
ربطی ندارد چون من نمی توانم خود را کوچک کنم ... من کوچک نمی شوم تا در این
قالب جا بشوم ... من فقط یک قالب می خواهم ، قالبی که فقط برای من باشد ...
قالبی که فقط بتوانم در آن جا بشوم .. هیچ لذتی را در این قالب نمی خواهم ..
من فقط می خواهم در این قالب تنها باشم .. تا هرچه دلم می خواهد فکر بکنم ..
به فکرهایی دست پیدا کنم که ابدا نتوانم آن ها را بیان کنم .. فکرهایی که با
من تنها در این قالب بماند ... آن هم برای همیشه ... می دانم که در این قالب
حس بهتری را پیدا خواهم کرد ... یک جور حس خالی بودن .. حسی که دائم می گوید
: تو به چیزهایی رسیدی که از قبل می دانستی ..
حس
بی دلیل
بودن، بی بهانه
بودن، بی
دغدغه بودن، لااقل
برای خاطر
خودم و برای
خاطر یکجور
احساس عجیب و
غریب که من
هیچ وقت نمی
توانم بفهممش
اما فقط می
دانم که
دوستش دارم
.
|
من حمیدرضا با شماره ی پنج رقمی
شناسنامه یا همان سند جغرافیایی قرمز رنگ در مهر
ماه
سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت
در تهران متولد شدهام.
در مقطع دبیرستان در رشته ی علوم انسانی به تحصیل پرداختم
و
امروز دانشجوی
کارشناسی
علوم اشتباهی!! ببخشید علوم اجتماعی
دانشگاه علامه طباطبایی هستم.
البته پر بیراه نه گفته ام اگر بگویم علوم
اشتباهی زیرا که زمینه ی اصلی علاقه ی من فلسفه است و من به صورت ناخواسته و
تا حدودی اشتباهی قدم در آبادی علوم اجتماعی گذاشته ام. اما هرچه اقامت من در
آبادی علوم اجتماعی به درازا کشیده می شود و با افراد بیشتری در این آبادی
آشنا می شوم، بیشتر به آن علاقمند می شوم به طوری که امروز از اقامت خود در
آبادی علوم اجتماعی بسیار خشنودم.
نوشتن
را دوست دارم بهتر بگویم سیاه کردن را دوست
دارم. دوست دارم از زندگی به ویژه از نوع روزمره ی آن بنویسم، دوست دارم از
افکار و در کنار آن از احساست پرتغالی خود بنویسم. من بافتنی نمی بافم اما تا
دلتان بخواهد خیال و اندیشه می بافم. می نویسم برای گفتن ناگفته ها برای
زیستن دگرگونه، برای اندیشیدنی متفاوت، برای پرواز تا اوج، برای ویران کردن
باورهای دست و پا گیر و می نویسم برای ساختنی دوباره. شاید باید بنویسم تا
بتوانم خود واقعی ام را در لابه لای این نوشته ها پیدا نمایم. با اینکه بیست
سال از عمر من می گذرد ولی من همچنان خود را نمی شناسم و یا اشتباهی می
شناسم، همین امر سبب شده است که دیگران نیز من را به خوبی نشناسند. در این
بیست سال زندگی هیچ کار عجیب و خاصی انجام نداده ام، شاید به زبان رایج
وخودمانی همان در بیهودگی به سر بردن. من انسانی هستم کمی با ویژگی های
متفاوت و این تفاوت نیز بیشتر به سبب افکار فضایی و تا حدودی توهمی من است که
از من یک انسان دوست داشتنی ساخته است.
( این قسمت آخر را زیاد جدی نگیرید.)
پرسید:
بهارتان چگونه است؟ گفتم : ما زاده سرزمین خشکیم، راضی به بنفشه ای... اگر
آید.
قصدم این نیست تا با فلسفه به پشتیبانی از زندگی خود برخیزم، بی نزاکتی است...هم چنین سعی
ندارم زندگی ام را با فلسفه مطابقت دهم ، فضل فروشی است... در حقیقت زندگی
و فلسفه یکی هستند.
Le nomade ne
se met pas en marche
s'il n'a pas une terre promise à laquelle rêver.
هیچ چادر نشینی به راه نمی
افتد
، اگر
سرزمین موعودی نباشد که رویای آن را در سر داشته باشد.
لینکستان و بلاگستان
دکتر شیرین احمدنیا
( از زندگی )
دکتر عبدالکریم سروش
/
دکتر سارا شریعتی /
آرش نراقی /
داریوش آشوری /
صادق هدایت /
محمدرضا خاتمی /
احمد فردید /
حنایی کاشانی /
هانری کربن /
احسان شریعتی /
گروه
فلسفه دانشگاه تهران
/
موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران /
باشگاه انديشه
/
تاريخ فلسفه
/
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت /
نوشتار فلسفی /
ترانه جوانبخت /
فلسفه علم(
گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)
/ ناقد (تفکر در باره فلسفه فمینیسم)
/
مجله بخارا
/
وازنا ( مجله الکترونیکی شعر ) /
دیار دوستان
نوای زمستان
( طه ولی زاده )
مکتوبات جاریه
صندوقچه خاطرات
بهار 87
فروردین / اردیبهشت /
خرداد
تابستان 87
تیر /
مرداد /
شهریور
پاییز 87
مهر /
آبان / آذر
زمستان 87
دی /
بهمن / اسفند
صفحه ی اصلی
|