صفحه ی اصلی                                                                                                                                                                                                          

 

 

فصل تابستان / شهریور ماه

کمی نیاز به شعور اجتماعی دارم ...!!!!

رو می کنم به آینه ...... رو به خودم داد می زنم ........

ببین چقدر حقیر شده ..... اوج بلند بودنم ........

رو می کنم به آینه ... من جای آینه می شکنم .... رو به خودم داد می زنم ... این آینست یا که منم ..!!!!

این روزها نمی دانم چشمانم مشکلی پیدا کرده اند یا اینکه زندگی ام به راستی کج شده است و حالت همیشگی اش را از دست داده است. تصمیم گرفته ام کمی به زندگی‌ام برسم. فرقی نمی کند یا چشمانم را بشویم و درمان کنم و یا زندگی ام را از حالت کجی خارج کنم. ممکن است چند وقتی ننویسم، تا حدودی عمدی است و تا حدودی هم حجم کارهایم خیلی زیاد است. می‌خواهم چند وقتی سکوت کنم... از آن نوعش که شامل ننوشتن هم می‌شود. حرف که می‌زنم احساس گناه می‌کنم. خب، زندگی من همچنان جریان دارد. همچنان من صبح‌ها زود بیدار می شوم، مطالعه می کنم، تا چند روز دیگر درس خواهم خواند. دانشگاه شروع می شود و زندگی کردن و خو گرفتن با مسائلی که دانشگاه با خود به همراه می آورد... همچنان دلم گرفته، همچنان یک چرای بزرگ تمام فضای مغزم را اشغال کرده و هزاران هزار همچنان دیگر. فرقی نمی‌کند، انگار از اول هم فرقی نمی‌کرد. شاید هم بنویسم، نمی‌دانم... اصلا هیچی نمی‌دانم. فعلا همین... همیشه می‌گفتم زندگی کردن با زنده بودن فرق دارد. این چند وقت انگار من فقط زنده بوده‌ام. در هر حال هنوز هم زنده‌ام، نمی‌دانم الآن می‌روم که زنده باشم یا زندگی کنم؟ اصلا کجا می‌روم؟ اتاق بغلی؟ مسخره است! حرفهایم، کارهایم، احساساتم، همه وجودم مسخره است. متاسفم برای خودم! شاید کمی شعور از نوع اجتماعی آن داشتن خالی از لطف نباشد.

* تصمیم گرفته ام سیاره ی خیالاتم را بر روی زبانم فرود بیاورم...

** این روزها همه چیز دست به دست هم داده اند تا من با تمام تمامیت خود روبرو شوم...!!!

این روزها باد می آید، افکار من را باد دارد با خود می برد. احساس تو هم مدتهاست که بر باد رفته است... بحث بر سر به دست آوردن و به دست نیاوردن دیگری و وصال عاشقانه است اما این عاشقانه کمی متفاوت است با عاشقانه های رایج زمینی. لعنت به من با این عقاید کج و کوله ام! خوب است دیگران از این نشخوارهای فلسفی من ناآگاه اند، چه بلبشویی می شد اگر می دانستند، که عجب آشفته بازاری است این بازار ذهن من. آن پایین ترها یک تهران دیگر است و چند میلیون موجودی که در هم می لولند... شهر را پاک می کنم، یک دشت است، تا آن ته فقط دشت است و دشت... خودخواه می شوم: مرده شور این زندگی من را ببرد! حتی یک دلیل هم ندارم برای آنکه فقط یک لحظه بخواهم خودم را پرت کنم آن پایین! ارتفاع را می بینی، جان می دهد برای پریدن... مچ بیاندازیم؟ مچ می اندازیم و برای دهمین بار بیهوده ثابت می شود که تو قوی تری! می گذارم مچم را زمین بزنی، هر چه باشد، قرار است که تو قوی تر باشی. "برویم؟ آخر ما که کار نمی کنیم!" نوشابه را می ریزم روی میز: کاغذها جمع می شوند، کتاب نم می کشد، میز عجب شیرین شده! حالا باید بمانی تا من تمام اینها را دوباره بنویسم، بیهوده... می نویسم و فکر نمی کنم، شده ام میرزا بنویس! حواسم به همه چیز مشغول است به غیر از... این لباس را بدهم خشکشویی؟ می روم لباس را بیاورم! دلم می خواهد داد بزنم که من چه می دانم، دیوانه شده ای، دیوانه شده ام یا فقط کمی کمتر عاقل؟! این هم نوعی جنون است! آنقدر این در را باز و بسته نکن، شرحه شرحه کردی فکر و احساسم را! جیرجیرک گیر کرده در اتاق؟ خب چه کارش کنم؟ نکند من باید بگیرمش برایت؟ روی زمین دراز می کشم، گرم است. سخت است. صدای بچه ها از کوچه می آید. صدای گنجشک ها نیز گاه زمانی به گوش می رسد، زمانی که در لابه لای درختان، شلوغ بازی می کنند. پس زمینه ی ذهنم یادم می آید که فردا امتحان زبان دارم، رو زمینه ذهنم دارم تصویر تو را پاک می کنم. تنها چیزهایی که گران نشده شکلات تلخ است، قهوه های مغازه های ارمنی و... چاره چیست؟ با همین ها زندگی می کنیم! برای دهمین بار تصمیم می گیرم؛ من از تو عاقل ترم، خودت می گویی. آن روز گرم تابستان، چرا آمدی عرق ریزان و نشستی و خندیدی؟ زندگی قبلی یا بعدی جایت بود، اینجا نه! می گذارمت توی حمام در را به رویت می بندم و چراغ را خاموش می کنم... هیچ نمی گویی، می­نشینی گوشه حمام، کز می کنی و چشمانت درشت تر می شود در آن تاریکی. هر چه من بخواهم، هر چه من بگویم! جواب پیغام را که می دهم احساس می کنم یک عنکبوت بزرگم با پاهای پشمالو! تارم را تنیده ام و دارم شکار می کنم. قربانی­ام چه چشم های با نمکی دارد، چقدر کوچولو و طفلکی است. تو اما آن لقمه خوش مزه ای هستی که نباید خورد. شاید هم اصلا... تو عنکبوتی! دست بالای دست بسیار است، از من گنده تر هم عنکبوت می تواند باشد. این روزها احساس کوسه ای را دارم که چون نمی­خواهد شکارش را گاز بگیرد، گیاه خوار شده! به خفت و خاری انداخته ای، می بینی؟

وقتی دلتنگ می شوم...

وقتی دلتنگ می شوم خنده ام می گیرد، نمی دانم چرا. برای برخی از کارهایم هیچ دلیلی ندارم یا شاید اصلا برای آنها به دنبال دلیل نگشته ام. دلتگ می شوم  برای آدم های گذشته ها. آن هایی که چند وقتی است نه چهره شان را دیده ام و نه صدایشان را شنیده ام. آن هایی که یا جواب نمی دهند و یا در دسترس نیستند. اما باز هم فرقی نمی کند. آن هایی که در یاد و خاطره ی من کوتاه بوده اند و آن هایی که طولانی بوده اند و حتی آن هایی که نه کوتاه بوده اند و نه طولانی. گه گاهی که دلتنگ می شوم برای این آدم ها و یا آدمک ها، سرک می کشم به همان خاطرات گذشته ، سرک می کشم به همان کافه ها و همان خیابان ها، گاه گاهی گوش می سپارم به همان ترانه ها. زیر و بم صداها را به یاد می آورم. جزئیات چهره ها و لبخند ها کم کم از خاطرم محو می شوند اما دیوانگی ها، عاشقانه ها، ترس ها و تمنا ها باز می گردند. دلم تنگ می شود برای گفت و گو هایمان ، برای صداهایی که غزل های مولانا را نرم می خوانند، دلم تنگ می شود برای همه ی فریاد ها و آواز خواندن ها، دلم تنگ می شود برای بر سر هم داد زدن ها و با هم گریستن ها ... دلم تنگ می شود، اما خنده ام می گیرد وقتی به خاطر می آورم که از من هیچ نمانده در ذهن این آدم های گذشته ها. خنده ام می گیرد وقتی مطمئن می شوم برای آن ها من جزء صورتکی نیستم با یک نام، برای آن ها من جزء شماره ای نیستم در گوشی موبایلشان ... پس به خاطر می آورم و می خندم، می خندم به عشقیت های خاک گرفته مان، به عادت فراموشی و به کودکانه های دخترانه شان.

Maintenant, Je suis dèsolè ou peut-être pouvez dire un peu isolè, Parce que ... Juste , Juste : SOLITUDE ,No quelque chose pas .... Mais je peux dire : Le temp m'apprendais…. serrer la main n'est pas la signification de l'amitie.... parler n'est pas la promesse rester…., et l'amour n'est pas la garantie de la solitude  ….. !!!

این روزها احساس می کنم جنون ادواری ام باز شروع شده است. از آدم ها می گریزم، دوستانم را به قولی می پیچانم، تا آن جا که بتوانم از خانه خارج نمی شوم و همواره سکون را به حرکت ترجیح می دهم. این روزها همه به گونه ای یک روی دیگر خود را نشان داده اند، خودشان نمی دانند اما، اعمال پنهانی آن ها یکی یکی آشکار می شود، سخن های نادرستی که در خفی ایراد کرده اند کم کم به گوش می رسد، آن ها باز دروغ می گویند و من باز هم پوزخندی از ته چشمانم تا گوشه ی لبهایم سرازیز می شود. بگذریم از این حرف های تکراری که آدمی را ملول و پریشان می کند. من چیز زیادی در این کره ی خاکی نمی خواهم اما آن چه را که می خواهم آن قدر عجیب است که به همان اندازه دست نیافتنی اش می سازد. می خواهم من باشم، یک کوله پشتی و یک گروه آدم که نمی شناسم و نمی شناسندم و کویری باشد یا دشتی... می خواهم تا آخر راه نه کسی را بشناسم و نه کسی مرا. می خواهم من باشم و خانه خالی، نه صدایی باشد و نه کسی که ناگهان خیال من را پاره پاره کند. من باشم، نوشیدنی تلخ و کتاب، خیال و موسیقی. می خواهم ضیافتی باشد، موسیقی آرام و شراب سرخ. خانه ای باشد با بالکنی رو به دریا که طعم شور دریا از لبه هایش بتوان چشید، همه شادی کنند و از خود بی خود شده باشند به جزء من، و من لبه ی بالکن بنشینم، با شراب سرخ در دستم و چشمم را بگردانم در سیاهی دریا و آسمان که یکی شده اند و خط سفیدی از کف هر از گاهی جدایشان می کند. می خواهم اما نمی شود. می دانید این زمین گرد است، گوشه ندارد... گوشه ی دنج ندارد.

 ......*

با بی‌اشتهایی، لحظه‌ها‌ی هر روزم را گاز می‌زنم مثل غذایی که دوست ندارم، اما یا تنها چیزی است که برای خوردن پیدا می‌شود و یا تنها برای سلامتی مفید است. و من بی‌آنکه بجوم، به یکباره فرو می‌بلعمش. هر روز همین لحظات تکرار می‌شوند. هر روز همین موسیقی تکراری، همین طعم چای یا قهوه و تداعی تصاویری نه چندان دور که هنوز جلوی چشمانم با پر رنگی تمام نقش می‌بندند. می‌گویند در غم شکوهی هست که در شادی پیدا نمی‌شود... اما من در پی شکوه غم نیستم، من در پی چیزی جدید زیر این آسمان می‌گردم. مدتهاست که روحم درد نگرفته... مدتهاست که روحم بی‌قرار نشده از خواندن یک شعر، از دیدن یک لبخند یا از قسمت کردن یک ایده جدید برای شروع روز... مدتهاست که چشمم ندرخشیده از شوق ملاقات یک انسان بزرگ و ...

امروز به طور اتفاقی در یکی از دفترچه های کوچکم که مدتهاست دیگر آن را سیاه نمی کنم، چیزی پیدا کردم که به نظرم جالب آمد و با حال و روز من هم به طرز عجیبی سازگار است. انگار شاعر یونانی ساده و روان می‌نویسد:

نه امپراطورم، و نه ستاره‌ای در مشت دارم... اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است، اشتباه گرفته‌ام... و گویی به جای او راه می روم، غذا می خورم، می خوابم و ....

چه اشتباه قشنگ و دل‌انگیزی ...

* پبدا کردن عنوان کار آسانی نبود... عنوان ندارد، عنوانش را شما بگویید.

دوباره با یک لبخند به سراغ زندگی میروم ...

زیر آفتاب داغ ظهرگاه راه میفتی، آهنگی مدام در گوشت تکرار میشود ، تمام وجودت را پر میکند، بارها از  یک حس غریب گمشده لبریز میشوی. همه ی آدمها را می بینی که به راه خود می روند.  به یکباره فرو میدهی آن حس گرم و شیرین را، انگار گلویت میگیرد، یک بغض ناخودآگاه، بغضی دیگر... اما ناگهان فراموش میکنی همه چیز را...  دلت میخواهد بیشتر باشی، بیشتر نفس بکشی، بیشتر بمانی در همین مسیر، بیشتر بر شانه های سُست این زندگی دهن کج کنی، بیشتر فرو ریختن ها را تماشا کنی، بیشتر بی تابی ها را حس کنی، شکستن ها را باور کنی، تجربه های خام را برای خود معنی کنی ، دلبستگیها را ببینی، واژه دوست داشتن را تعریف کنی، بیشتر بدانی، گوش کنی و تجربه کنی.. دلت می خواهد این هیاهوی درونت را هزار بار از اول مرور کنی و خسته نشوی از اینهمه سخت ایستادن، حتی اگر گاهی اشکهایت ناخودآگاه می ریزند، حتی اگر این زندگی هر روز تو را تنهای تنها ، مثل کودکیت ، در این چرخ و فلک تکرار ، روی آن صندلی های آبی، آویزان بنشاند و بالا ببرد و تو هر روز بتوانی از فراز این چرخ و فلک زیبا، زمین خدا را با تمام آدمها، حیوانات، جاده ها، گلها، درختان، بیابانها، ابرها، بارانها، نیمکتها، نامه ها، چشمهای سرخ، آستینهای خیس، قلب های کاغذی، نا مهربانی ها، دروغ ها، احساسات کال... چشمهای بسته و دستان باز  ببینی ... و من سخت به این صندلی آبی آویزان هستم با تمام تعلقاتش، با تمام فراز و نشیبهایش ، که با همه ی آن خواسته یا ناخواسته خو گرفته ام... خط ممتد خیابان نشان میدهد که رسیده ای، کمی مکث میکنی، چتر افکارت را میبندی، پیاده میشوی و دوباره با یک لبخند به سراغ زندگی میروی ...

تا به حال فکر نمی کردم که زندان انفرادی احساس هایم اینقدر زیبا باشد...!!!

این روزها هوا کمی فقط کمی خنک تر شده است. اما اندک خنکی هوا باز در برابر گرمای شدید چیزی برای گفتن ندارد. روزها یکی پس از دیگری می گذرند و من آن چنان غرق در بی حوصلگی به سر می برم که تا حالا برایم بی سابقه بوده است، به چیزی بدتر از روزمرگی که اسمش را نمی دانم گرفتار آمده ام. به طرز عجیبی گرفتار واژه ی سرد تکرار در این روزهای گرم شده ام، این گونه اسیر تکرار و روزمرگی شدن آدمی را تبدیل به یک موجود خرفت می کند. این روزها احساس می کنم که از عقلانیت همیشگی ام فاصله گرفته ام، این روزها از خواب جزمی عقلانیت بیدار شده ام و بیشتر در احساساتم به سر می برم، جامه ای متفاوت به تن کرده ام، جامه ای که رنگ کمی عاقل نبودن به خود گرفته است، به ویژه وقتی با دیگران صحبت می کنم، وقتی با دیگران برخورد می کنم، وقتی که جلوی آینه می ایستم، زمانی که در خیابان با خود حرف می زنم، هنگامی که از خوردن یک شکلات آن چنان لذت می برم که گویی همه ی دنیا را با همه ی خوبی هایش به من داده اند، هنگامی که از شنیدن یک قطعه ی زیبای موسیقی اشک می ریزم و هنگامی که اتفاقی درون من رخ می دهد وقتی دختر بچه ای را می بینم که در میدان رسالت به من و دیگری التماس می کند تا از او بسته چسب زخمی بخریم، همه و همه ی این ها گویای این موضوع هستند که من امروز بیشتر به احساسم جواب می دهم تا به عقلم. امروز بیشتر معنای احساسم را می فهمم، امروز بیشتر در برابر برخی از مسائل مبهم و تعریف نشده ی زندگی به احساساتم متوسل می شوم. زبان عقل برای همه یکسان است اما زبان احساس نه در نتیجه می خواهم مکانی امن در درون خود بسازم، احساس هایم بهتر است از حصار "من" خارج نشوند ، من احساساتی شده ام و در آن جای هیچ شکی نیست، راستش را بخواهید تا به حال فکر نمی کردم که زندان انفرادی احساس هایم اینقدر زیبا باشد.

مارتین هایدگر از هستی شناسی تا حمايت از هيتلر و حزب نازيسم ...!!!

تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که چرا برخی از انسان ها با آگاهی تمام نسبت به تناقض های موجود در زندگی باز به گونه ای اسیر و گرفتار آنها می شوند. شاید این مسئله در مورد انسان های عادی که هر روز به زندگی روزمره خود می پردازند و هدفی جزء برآورده کردن نیازهای روزمره و ضروری خود ندارند، زیاد به چشم نیاید اما در باب انسان های بزرگ مخصوصا انسان هایی که در تاریخ اندیشه بشری از آن ها نامی برده شده است، این موضوع از اهمیت چندانی برخوردار است. یکی از این انسان های بزرگ مارتین هایدگر فیلسوف نامی و مشهور قرن بیستم است، فیلسوفی که با کتاب خود به نام هستی و زمان و قبل از آن با طرح سوالاتی تازه در باب مابعدالطبیعه، انقلاب بزرگی در فلسفه ایجاد کرد. برخی از متفکران معتقد هستند که کتاب هستی و زمان مارتین هایدگر مهم ترین اثر قرن بیستم است. مارتين هايدگر فيلسوف بزرگ معاصر به علت وسعت تفكر و اقداماتش هميشه در بوتهء نقد بسياري از متفكران و صاحب‌نظران قرار گرفته است. بعضي اصالت اصلي را به تفكرش داده‌اند و برخي اقداماتش در جهت حمايت از هيتلر و حزب نازيسم را سرلوحهء كار خود قرار داده‌اند اما همهء مساله اين هست و اين نيست.چه بسا بسياري، هم به تفكرش با ديد احترام نگريسته‌اند و نقد كرده‌اند و هم اعمال و اقداماتش را فراموش نكرده‌اند. دستهء سوم شايد بسيار منصفانه‌تر باشند. كارل ياسپرس و ميگل دبستگي در حق هايدگر گفته‌اند كه عمل و نظر متفكر را نمي‌توان جدا از هم دانست و چه بسا بايد ريشه‌هاي اعمال هايدگر را در افكار و تفكر او جست‌وجو كرد.

اگر از مواضع سياسي و عمل هايدگر را مورد بررسی قرار دهیم و در خيالمان فرض كنيم كه اين آدم آن اعمال ننگين را به‌خصوص در 11 ماه رياست دانشگاه فرايبورگ در سال 1933 انجام نداده بود، با يك متفكر بسيار عميق و بزرگ مواجه هستيم. هايدگر سؤالات بسيار عميق، جذاب و تكان‌دهنده در عالم فلسفه مطرح مي‌كند. فلسفهء وي داراي اين خصوصيت است كه شما در وهلهء اول يا از آن روي‌گردان مي‌شويد و يا اگر مجذوب آن شويد به راحتي قدرت جدايي و دل كندن از اين تفكر را نداريد. اما با همه ی این اوصاف چنين آدمي در سال 1933 و در اوج قدرت نازي رياست دانشگاه فرايبورگ را در شرايطي خاص قبول مي‌كند. در اين مورد صحبت‌هاي موافق و مخالف بسيار شده است که همه ی آن ها نیازمند تفکر بسیار است. در باب هایدگر و موضع او نسبت به حزب نازیسم سخن بسیار است، اما ارتباط دادن فلسفه ی هايدگر كه اصل و اساسش هستي‌شناسي است با جرياني موسوم به نازيسم و ناسيونال سوسياليسم ارتباطي است كه به آساني مقدور و ممكن نيست و ما را  بی شک به گمراهي سوق مي‌دهد.

 

 

من حمیدرضا با شماره ی پنج رقمی شناسنامه یا همان سند جغرافیایی قرمز رنگ در مهر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت در تهران متولد شده‌ام. در مقطع دبیرستان در رشته ی علوم انسانی به تحصیل پرداختم و امروز دانشجوی کارشناسی علوم اشتباهی!! ببخشید علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی هستم. البته پر بیراه نه گفته ام اگر بگویم علوم اشتباهی زیرا که زمینه ی اصلی علاقه ی من فلسفه است و من به صورت ناخواسته و تا حدودی اشتباهی قدم در آبادی علوم اجتماعی گذاشته ام. اما هرچه اقامت من در آبادی علوم اجتماعی به درازا کشیده می شود و با افراد بیشتری در این آبادی آشنا می شوم، بیشتر به آن علاقمند می شوم به طوری که امروز از اقامت خود در آبادی علوم اجتماعی بسیار خشنودم. نوشتن را دوست دارم بهتر بگویم سیاه کردن را دوست دارم. دوست دارم از زندگی به ویژه از نوع روزمره ی آن بنویسم، دوست دارم از افکار و در کنار آن از احساست پرتغالی خود بنویسم. من بافتنی نمی بافم اما تا دلتان بخواهد خیال و اندیشه  می بافم. می نویسم برای گفتن ناگفته ها برای زیستن دگرگونه، برای اندیشیدنی متفاوت، برای پرواز تا اوج، برای ویران کردن باورهای دست و پا گیر و می نویسم برای ساختنی دوباره. شاید باید بنویسم تا بتوانم خود واقعی ام را در لابه لای این نوشته ها پیدا نمایم. با اینکه بیست سال از عمر من می گذرد ولی من همچنان خود را نمی شناسم و یا اشتباهی می شناسم، همین امر سبب شده است که دیگران نیز من را به خوبی نشناسند. در این بیست سال زندگی هیچ کار عجیب و خاصی انجام نداده ام، شاید به زبان رایج وخودمانی همان در بیهودگی به سر بردن. من انسانی هستم کمی با ویژگی های متفاوت و این تفاوت نیز بیشتر به سبب افکار فضایی و تا حدودی توهمی من است که از من یک انسان دوست داشتنی ساخته است. ( این قسمت آخر را زیاد جدی نگیرید.) 

پرسید: بهارتان چگونه است؟ گفتم : ما زاده سرزمین خشکیم، راضی به بنفشه ای... اگر آید.

قصدم این نیست تا با فلسفه به پشتیبانی از زندگی خود برخیزم، بی نزاکتی است...هم چنین سعی ندارم زندگی ام را با فلسفه مطابقت دهم ، فضل فروشی است... در حقیقت زندگی و فلسفه یکی هستند.

Le nomade ne se met pas en marche

s'il n'a pas une terre promise à laquelle rêver.

هیچ چادر نشینی به راه نمی افتد ، اگر سرزمین موعودی نباشد که رویای آن را در سر داشته باشد.

لینکستان و بلاگستان

 دکتر شیرین احمدنیا ( از زندگی )

دکتر عبدالکریم سروش / دکتر سارا شریعتی / آرش نراقی / داریوش آشوری / صادق هدایت / محمدرضا خاتمی / احمد فردید / حنایی کاشانی / هانری کربن / احسان شریعتی / گروه فلسفه دانشگاه تهران / موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران / باشگاه انديشه / تاريخ فلسفه / کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت / نوشتار فلسفی / ترانه جوانبخت / فلسفه علم(  گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف) /  ناقد (تفکر در باره فلسفه فمینیسم) / مجله بخارا / وازنا ( مجله الکترونیکی شعر ) / 

دیار دوستان

 نوای زمستان ( طه ولی زاده )

 

مکتوبات جاریه

 

صندوقچه خاطرات

 بهار 87

 فروردین / اردیبهشت / خرداد

 تابستان 87

 تیر / مرداد / شهریور