صفحه ی اصلی                                                                                                                                                                                                                                 

 

 

فصل تابستان / تیر ماه

بیست و ششم تیر

 این روزها خیلی زود دلتنگ می شوم . اما نمی دانم دلتنگ چی. انگار باز خلأیی در من ایجاد شده است. یک بخش تهی اما گشاد که امنیت درونی ام را به بیرون پرت کرده است. گاهی وقت ها واقعا از بی اعتقادی می رنجم . اطمینان در من نیست. من نه به این دنیا اطمینان دارم، نه به خودم و حتی نه به این دلتنگی که گاها دچارش می شوم. چقدر بد است این بی ثباتی، این هیجان دائمی، این ترس و این عدم احساس امنیت. انگار دائم این مطلب را در ذهن خود تزریق می کنم که هیچ چیز در این دنیا نمی تواند پایدار باشد و هیچ کس نیست که بتواند کاری برای این دنیا بکند. قلبم خالیست. مغزم پر شده از دغدغه هایی که به ظاهر پوچ به نظر می رسند .. احساس می کنم ذهنم را قربانی کرده ام ... ذهنم قربانی شده است آن هم به دست افکار کج و کله خودم . چرا این جا کسی نیست که به من به گوید از کنج خودمحوری تنهای خودت گورت را گم کن. برو نفس بکش ، تا می توانی نفس بکش. از این هوای سنگین و پر از عنصرهای در هم رفته ، سرب سکوت ، نیتروژن آشفتگی و هزاران عنصر دیگری که در هوای این شهر گلویت را می سوزاند و نمی گذارد عمیق نفس بکشی و تهران را حس کنی . تهران چرک است مثل اتوبوس هایش و خیابان همیشه شلوغ انقلاب و برج به ظاهر سفید میدان آزادی.

پی نوشت : این روز ها پرسشی در ذهنم شکل گرفته است . پیوسته از خود می پرسم چرا باید روی تقدس علم و هنر اینچنان پافشاری کرد ..؟ چرا وقتی میراث عظیم علم و هنر حتی قادر نیستند برای یک بار به پرسش هایمان پاسخ دهند ، باز دوست داریم اینچنین به تقدس داشتن آن ها اعتقاد داشته باشیم ؟ .....!!!!

بیستم تیر

نبودنت را بهانه می کنم برای تنها کافه رفتن، برای قدم زدن در خیابان های طویل این شهر، برای قهوه خوردن... حالا من بیهوده به دنبال مرجع این "ت" می گردم که تکرار می شود از پس هر واژه... مرجعی ندارد! "تو"یی نیست؛ این "ت" بی صاحب است. من به دنبالش نمی گردم، او نیز خود خیال پیدا شدن ندارد.

وقتی که این "ت" بی صاحب است، موسیقی، موسیقی است؛ شعر، شعر! حالا می فهمم هنر برای هنر یعنی چه! زمانی که هر واژه ای هست و وجود دارد فقط برای آنکه ادبیات را بسازد، خالی از برداشت های شخصی ما؛ و هر نتی هست برای آنکه موسیقی باشد، جدای از احساس ما در آن لحظه!

 

این "ت" صاحب ندارد و من هر روز قسم میخورم از نو که در انتظارش نباشم اما... گاهی می خواهم دستانی قوی تر از دستان من، سرانگشتان شکننده اش را بگیرد. گاهی می خواهم "او"یی قوی باشد به جای من؛ بایستد، گام بردارد، بماند، برود، بخواند و شاید هم بخندد... گاهی می خواهم "او"یی باشد به جای من.

 

پی نوشت : امروز شاید روز او باشد ، شاید همه ی روزها روز او باشند . من همینجا ایستاده ام، با همه ی تنهایی ام، با خاطره ی نبودنش و قصه های شیرین بودنش و یک دنیا علامت سوال و یک بغض کهنه و یک مَن، خودِ خودم، همینجای همینجا، نه مثل همیشه، برای اولین بار.

 

شانزدهم تیر

صبح های تابستان با تاخیر کوتاهی نسبت به سایر روزهای سال شروع می شود . این روزها اضطراب عجیبی دارم، اما به راستی نمی دانم از چیست ..  یا شاید می دانم و توضیحی برایش ندارم. دیگر هیچ چیز به آن سادگی که بود نیست، دیگر لبخند زدن و دوست داشتن، بودن و هیچ نخواستن، سکوت کردن و به دوش کشیدن ، همه و همه به سادگی یک سال گذشته نیست. شاید حالا دیگر من هم مانند شما ، شمایی که خیلی خوب درس عاشقی را به دیگران می آموزید ، احساسم را در ترازو می گذارم و وزن می کنم ؛ نه برای آنکه کفه های ترازو با یکدیگر برابر شوند ، نه ، برای آنکه کمتر دوست بدارم و بیشتر در انتظار بگذارم. من بی شک زود تمام شده ام... یا بهتر بگویم بخشی از وجودم زود تمام شد. سخت است که دیگر باور نداشته باشی هیچ لبخندی، هیچ نگاهی و هیچ واژه ای را. روزهایم با این حال، در امیدهای بی شماری می گذرد . شاید ما بتوانیم گوشه کوچکی از دنیای کوچک چند کودک را عوض کنیم. دنیا را نمی شود عوض کرد، خوب می دانم؛ یک لبخند اما، فقط یک لبخند برای همه ی ما کافی است... می شود، می دانم که می شود ...

هیچ نمانده
غمهایم را در کیسه های کوچک ‍‍پلاستیکی می ریزم
و به کوچه می برم
حتی گربه ها هم به آنها نزدیک نمی شوند.

پی نوشت: به طرز عجیبی نوشتن دیگر جواب نمی دهد ، مشکلی دارد. خودم هم می دانم دیگر مثل قبل نمی نویسم... باید بیشتر بخوانم، بیشتر گوش دهم و بیشتر ببینم. تورم بالاخره پایش به دیدن، شنیدن و خواندن هم کشیده شده است . قیمت کتاب و موسیقی سر به فلک گذاشته !

دوازدهم تیر

من از فریاد پر می‌شوم، از معنا تهی؛ از اشک لبریز می‌گردم، از واژه خالی. دیر زمانیست که همه چیز را باور کرده‌ام، اما اکنون به دنبال جایی هستم که باورم را فریاد کنم. می‌دانم، بازی نیست... به شوخی هم شباهتی ندارد، اصلا هم ندارد . بدون شک حقیقت است. دیگر دیر شده، باید چشم باز کرد، به خاطر آورد، لبخندی زد و باور کرد. حالا قرن‌ها فاصله افتاده... زمانی فقط 15 دقیقه فاصله بود و گاهی حتی کم‌تر. من این فاصله را با هیچ چیز پر نکردم اما حالا خواسته یا ناخواسته، با سکوت پر می‌شود. دیر زمانیست که سکوت را نیز آموخته‌ام ... دیر است، برای همه چیز، حتی برای بخشیدن، برای آن هم دیر است. ببخش که هیچ‌گاه نتوانستم بهتر باشم، ببخش که کودک ماندم، ببخش که حضورم تهی‌تر از آن بود که تو را سرشار کند.

پی ‌نوشت: عجیب است ! وقتی این به ذهنم آمد، هیچ مخاطبی نداشت، مخاطبی ندارد ... خوشبختانه یا متاسفانه دلتنگ حضور هیچ‌کس نیستم که برایش بنویسم... اما انگار گاهی بی‌مخاطب هم می‌توان نوشت. بی مخاطب نوشتن، یک چیزش کم است... احتمالا همان مخاطبش. یک جورهایی انگار نوشتن هم دارد دلم را می زند. تجربه جدیدی است این گونه نوشتن اما... بگذریم.

هشتم تیر

دلم برای نوشتن لک زده ، اما این روزها در چنان ­احساس ناامیدکننده­ای به سر می برم که هیچ واژه ای به سراغم نمی آید. بهانه های من برای "بودن" هیچ گاه در دوست داشتن یا دوست داشته شدن خلاصه نشده است که من خود ، سرشار از "بودن" هستم . زندگی خود بهانه ی من برای "بودن" است اما ... آن قدر سرشارم که دیگر لبریز شده ام ، دیگر بند نمی شوم روی زمین ؛ آن قدر شادم که دیگر از شاد بودن خود لذتی نمی برم. از اندیشیدن و غرق شدن در لذت اندیشه ، می ترسم ، و شاید به همین خاطر است که مدتهاست دیگر نه شعر می خوانم و نه فلسفه ... که من اگر غرق اندشیدن شوم ، به چنان منیت و مرکزیتی دچار می آیم که کوچکترین رنگی از حضور دیگران آرامشم را بر هم خواهد ریخت. احساس می کنم دهان مکنده انزوا کم کم دارد من را می بلعد ، اما بی شک راهی هست... دنیای سرشار از حضور دیگران هر چند گاهی انسانیتش رنگ می­بازد ، اما واقعی است ، اینجا شکلات هنوز طعم شکلات می دهد ... ولی ، گوشه ی دنج انزوا ، بی بعد و بی طعم است. به جنونت می کشاند ، زیرا که نه زمینی برای ایستادن دارد و نه دیواری برای تکیه کردن. من زمین سفت زیر پاهایم را بر بی وزنی آن دنیا ترجیح می دهم ... فقط همین .

سوم تیر

با تو شاید این شهر، همان شهر همیشگی نبود، شهری که من می شناختم. بی تو اما، این شهر همانی است که همیشه بوده ، همانی که همیشه شناخته ام. تمام کافه های دنجش، خیابان های ناشناخته و ارتفاعات دست نیافته اش محو شدند، درست مانند تو، انگار که از آغاز نبوده اند. بی تو حالا، من مانده ام و همان شهری که همیشه می شناختم: شلوغ، کثیف، تنها ... حالا من همانم که همیشه بوده ام، این شهر نیز ... راستی، تو هرگز بوده ای ... ؟؟

 

 

 

من حمیدرضا با شماره ی پنج رقمی شناسنامه یا همان سند جغرافیایی قرمز رنگ در مهر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت و هفت در تهران متولد شده‌ام. در مقطع دبیرستان در رشته ی علوم انسانی به تحصیل پرداختم و امروز دانشجوی کارشناسی علوم اشتباهی!! ببخشید علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی هستم. البته پر بیراه نه گفته ام اگر بگویم علوم اشتباهی زیرا که زمینه ی اصلی علاقه ی من فلسفه است و من به صورت ناخواسته و تا حدودی اشتباهی قدم در آبادی علوم اجتماعی گذاشته ام. اما هرچه اقامت من در آبادی علوم اجتماعی به درازا کشیده می شود و با افراد بیشتری در این آبادی آشنا می شوم، بیشتر به آن علاقمند می شوم به طوری که امروز از اقامت خود در آبادی علوم اجتماعی بسیار خشنودم. نوشتن را دوست دارم بهتر بگویم سیاه کردن را دوست دارم. دوست دارم از زندگی به ویژه از نوع روزمره ی آن بنویسم، دوست دارم از افکار و در کنار آن از احساست پرتغالی خود بنویسم. من بافتنی نمی بافم اما تا دلتان بخواهد خیال و اندیشه  می بافم. می نویسم برای گفتن ناگفته ها برای زیستن دگرگونه، برای اندیشیدنی متفاوت، برای پرواز تا اوج، برای ویران کردن باورهای دست و پا گیر و می نویسم برای ساختنی دوباره. شاید باید بنویسم تا بتوانم خود واقعی ام را در لابه لای این نوشته ها پیدا نمایم. با اینکه بیست سال از عمر من می گذرد ولی من همچنان خود را نمی شناسم و یا اشتباهی می شناسم، همین امر سبب شده است که دیگران نیز من را به خوبی نشناسند. در این بیست سال زندگی هیچ کار عجیب و خاصی انجام نداده ام، شاید به زبان رایج وخودمانی همان در بیهودگی به سر بردن. من انسانی هستم کمی با ویژگی های متفاوت و این تفاوت نیز بیشتر به سبب افکار فضایی و تا حدودی توهمی من است که از من یک انسان دوست داشتنی ساخته است. ( این قسمت آخر را زیاد جدی نگیرید.) 

پرسید: بهارتان چگونه است؟ گفتم : ما زاده سرزمین خشکیم، راضی به بنفشه ای... اگر آید.

قصدم این نیست تا با فلسفه به پشتیبانی از زندگی خود برخیزم، بی نزاکتی است...هم چنین سعی ندارم زندگی ام را با فلسفه مطابقت دهم ، فضل فروشی است... در حقیقت زندگی و فلسفه یکی هستند.

Le nomade ne se met pas en marche

s'il n'a pas une terre promise à laquelle rêver.

هیچ چادر نشینی به راه نمی افتد ، اگر سرزمین موعودی نباشد که رویای آن را در سر داشته باشد.

لینکستان و بلاگستان

 دکتر شیرین احمدنیا ( از زندگی )

دکتر عبدالکریم سروش / دکتر سارا شریعتی / آرش نراقی / داریوش آشوری / صادق هدایت / محمدرضا خاتمی / احمد فردید / حنایی کاشانی / هانری کربن / احسان شریعتی / گروه فلسفه دانشگاه تهران / موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران / باشگاه انديشه / تاريخ فلسفه / کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت / نوشتار فلسفی / ترانه جوانبخت / فلسفه علم(  گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف) /  ناقد (تفکر در باره فلسفه فمینیسم) / مجله بخارا / وازنا ( مجله الکترونیکی شعر ) / 

دیار دوستان

 نوای زمستان ( طه ولی زاده )

 

مکتوبات جاریه

 

صندوقچه خاطرات

 بهار 87

 فروردین / اردیبهشت / خرداد

 تابستان 87

 تیر / مرداد / شهریور

 پاییز 87

 مهر / آبان / آذر

 زمستان 87

 دی / بهمن / اسفند

صفحه ی اصلی

 

© Copyright 2007-2008, hrezay. All rights reserved